سفارش تبلیغ
صبا ویژن

از هردری سحنی - غدیر خم - جشن غدیر

این وبلاگ یکی از ده ها وبلاگ من است

غروبی سخت دلگیراست ومن ، بنشسته ام اینجا، کنار غار پرت

غروبی سخت دلگیراست           ومن ، بنشسته ام اینجا، کنار غار پرت وساکتی ، تنها       که می گویند : روزی ، روزگاری ، مهبط وحی خدا بوده است ، ونام آن ((حراء))بوده است       واینجا، سرزمین کعبه وبطحاست...  وروز، از روزهای  حج پاک ما مسلمانهاست.      برون از غار          زپیش روی وزیرپای من ، تاهرکجا ، سنگ وبیابانست.        هوا گرم است وتبداراست اما می گرایدسوی سردی، سوی خاموشی.    وخورشیداز پس یک روز تب ،در بستر غرب افق ،آهسته می میرد..    ودر اطراف من از هیچ سویی ، رد پایی نیست    ودور من ، صدایی نیست

 

فضا خالی است     وذهن خسته وتنهای من ، چون مرغ نوبالی ،-که هردم شوق پروازیبه دل دارد-    کنارغار ،از هرسنگ، هر صخره      پرد بر صخره ایدیگر..

 

ومی جوید به کاوشهای پی گیگیری،    نشانیهای مردی را -     نشانیها،که شاید مانده بر جا ،دیر دیر: از سالیانی پیش_      ومن همراه مرغ ذهن خود،در غار می گردم.

 

وپیدا می کنم گویی نشانیها که می جویم:   همانست، اوست!     کنار غار ، اینجا ،جای پای اوست،می بینم   ومی بویم توگویی بوی اورا نیز    همانست ، اوست:

 

پلاسی بر تن است اورا         ومیبینم که بنشسته است،چونان چون همان ایام

 

همان ایام که این ره را بسا، بسیارمی پیمود      وشاید نازنین پایش زسنگ راه می فرسود

ولی اوهمجنان هرروزمی آمد      ومی آمد...ومی آمد         وتنها می نشست اینجا

غمان مکه ی مشئوم را باغارمی نالید            غم بی همزبانیهای خود را...

ومن اکنون به هر سنگی که در این غار می بینم،    به روشن ترخطی  می خوانم آن فریادهای خامش آورا...     واکنون نیزگویی آمده است او...آمده است اینجا،

وی گوید غم آن روزگاران را:(( عجب شبهای سنگینی!     همه بی نور!            نه ازبام فلک ، قندیل اخترها بودآویز        نه اینجا_وادی گسترده ی دشت حجاز_

از شعله ی نوری ، سراغی هست.زمین ،     تاریک تاریک است وبرج آسمانها نیز

نه حتی در همه  ی ام((ام القری))یک روزن روشن      تما شهربی نوراست...

نه تنها شب ، که اینجاروزهم بسیارشبرنگ است. فروغی هست اگر،از آتش جنگ است

فروزان مهر ، اینجا سخت بی نوراست، بی رنگ است.   توگویی راه خود را هرزه می پوید        ونهر نورآن ،زان سوی این دنیا بود جاری.

مه اند ر تمام صفحهگور شب خفته است وناپیداست... پیدا نیست.

سیه رگهای شهر-این کوچه ها-ازخون مه خالیست

درآنها می دودچرکاب تندننگ وبد نامی، بد اندیشی    ودر رگهای مردم هم.

سیه بازارهای ((روسپی نامردمان))گرم است    تمام شهرگردابی است پر گنداب

تمام سرزمینها نیز    دنیاهم        وگویی قرن ، قرن ننگ وبدنامی است.

فضیلتهالجن آلوده،انسانها سیه فکروسیه کارند... و(انسان)نام اشرافی زیبایی است از معنی تهی ...))  مانده       محمد(ص) گرم گفتاری غم آلود است.

وخور، دیریست مرده ،         غارتاریک است    ومن چیزی نمی بینم

ولی گوشم به گفتاراست...ومی بینم توگویی رنگ غمگین کلامش را :

((خدای کعبه، ای یکتا!درودم را  پذیرا باش، ا ی برتر وبشنو آنچه میگویم:

یتیم مکه ،چوپانک،جوانک،نوجوانی  از بنی هاشم        وبازرگان راه مکه وشامات

 

(امین)، آن راستین، آن پاکدل ، آن مرد،     وشوی برترین بانو:(خدیجه)

 

نیز ، آنکس کوسخن جز حق نمی گوید    وغیر از حق نمیجوید      وبتها را ستایشگر نمی باشد       واینک : این همان مردابرمرد است      (محمد) -ص- اوست